1
من از ابر که هوی هوی گم شد
از برف و نرم نرم که آب می شوم
و از گرمی نگاه تو گذشته ام
حالا تنها چشمانی باقی مانده شیشه ای
و این بینی دراز و دروغی که نگفته ام
2
این رگها تو را حمل می کنند تا قلبی که نامت
در هر ضربانش تکرار می شود
از چشمهای تو پرم
و هر روز خراش می دهد تنم را
ردِ نگاهت
3
هر شب این حال خراب را با خودم
به خانه می کشم
تو نیستی ندیده ای که من تمام هستی ام
به انتظار آنچه بین ما گذشت
بوده ام
و فکر کن که راه تا همین چیز ساده ای
که آن هم هنوز هیچ چیز نبوده است
شبیه نگاه کشیده ات
چقدر دراز بوده است
توت ها به زمین ریخت
و فصل به خرمالو رسید
و بوته ی یاسی که مادر کاشت
دیگر گل نکرد...
در چهار دیواری خودم نمی گنجم
و اینهمه تنگم است
صدایی در من دهان دهان بسته
به راهی که روشنم کند
چشم شدم به دیدن
تار است و هر تجربه
سازی جدا ساز می کند.
تلخ است در دهان
ادراک آنچه به سی سال گذشت
و به انسانِ پشت من
کمک نکرد...
از حرفهای قدیم که با کس نگفت
زمزمه ها کرد
نجواها در ما به جریان بود
و رویاهایی که به فردا می رسید
بارانی بود و بر سرم بارید
و با برگهام آشنا شد
هزارساله با قامتی کشیده
چه می کشم به صبوری فصلهای مدام را
پائیز با هوی هوی به پر و پایم می پیچد
و گوشهایم دیگر از این حرفها پر است.
زندانی در من است
و زندانی ِ سرکشی
ساعت های خاموشی ام را
نعره می کشد.
میله های موازی
موربند
در زندانی که منم!
و زندانی ِ دیگری
روزهای مانده را به دیوار
در انفرادی ام موازی نمی کشد
با من موازی نمی شود.
سرم پر از ترانه های جوانی ست
تنم اما
چون یخ های شمالی
در من فرو ریخته، بر آب است...
تو هم شبیه منی
در هر چهره هر چشم به دنبال نگاه منی
در هر خنده، کلام و تلفظ اصوات
صدا فقط یکی، برای گوشهات چیزی کم داری
تو هم شبیه منی
در ابعاد دیگری، بی سری و سامانی
تو هم میان اینهمه آدم، میان اینهمه افکار
انگار که سالهاست گمشده ای داری
تو هم شبیه منی، شبیه هاشوری
تمام شب را به دلهره و آشوبی
یا حتی وقت خواب و بیداری
با آدمی به شکل من حرفها و گله ها داری
تو هم شبیه منی
در انتظار یک جفت چشم آشنایی
تو هم هنوز کسی شبیه من را از غریبه ها طلب داری
1
از این خیابان درازی که منم
به ثانیه ای گذشتی
و تنها داستانی شدی بر لبانم
برای تعریف
2
در مهاجرت حرف از آسمان است
به آسمانی دیگر
حالا تو مهاجر کدام آسمانی
3
بی تو چون دونده ای
زندگی را نمی دوم
لذت نمی برم
بی دستان تو که تشویقم کنند
تنها به سوت پایان
به انتها فکر می کنم
4
از من صدا بخواه
و در دهانم برای کلام
کلمه ای بگذار
که این سکوت بزرگ
با گلویم رفیق نمی شود
5
دیگر چگونه می شود
به چشم گفت نبین
و به خود گفت از یاد ببر
وقتی که حافظه از تصویر کمک می گیرد
و چون ساعتی کوکی دقیق کار می کند
در خود به زنی رسیده ام
قطعات منفصل و به هم نچسبیده
تکه هایی که با هم جور نمی شوند هرگز
حالا از وحدت چه حرف می زنم
وقتی که در خود من ساده
تمام آنچه که باورم بود
از هم پاشیده!
حکایت من حکایت خامه و شکلات است، خودم را تمیز می کنم، خامه ی برفی می شوم، وقایع چون شکلات تلخ تیره ام می سازند و به هم ام می زنند. حالا دیگر نه خامه ام نه شکلات سیاه شده ام. چیزی می شوم که نه من است نه چیزِ دیگر، کمی از من است، کمی از چیزِ دیگر. تا می خواهم به خودم بیایم، هویت ام را از یادم می برد و با خودم بیگانه ام می کند. دلتنگی هایم را برای آنچه از من بود و از من مرده است، زیاد می کند.
دستم به جایی بند نیست، نمی شود. نه خودم را از زمین می دانم، نه جدا از زمین با آنکه زمین هرگز برایم مادری نکرده است. مرا به خوابی که فرو افتم، خوابم را به خواب نبرده است، حتی در خواب هایم هم رهایم کرده که هنوز سرگردان کرات دیگرم.
خسته ام شده است از فراموشی درد به چشیدن دردی بزرگتر. تا می خواهد نفسم بالا بیاید و کنار بیایم با آنچه گذشت، دوباره آزموده می شوم به دردی بزرگتر. آنقدر بر سرم آوار می شوند تا کم بیاورم یا زندگی از خیر من بگذرد. به حلقه های یکساله افتاده ام از تجربه ی زخم های عمیق که پوست ترمیم نمی شود هرگز. ورم می کند و چون گوشت اضافه از آدم آویزان می شود. حلقه هایی که گاهی چرخشش از من است گاهی مرا به چرخشی ناخواسته وا می دارد و گاهی این چرخه ها از ما نیست که بر ماست.
سوگ به چندین مرحله بخش می شود. اول قسمت می شود به باور نکردن. در باورت نمی رود کسی که تا حالا بود، دیگر نباشد. زمزمه ای زیر لب ترکت نمی کند: مگر می شود؟ مگر می شود؟ مکالمات درونی آغاز می شوند. گمانت می رود به آنکه دیگران دروغ گفته اند. گمانت می برد همه چیز یک شوخی بزرگ است. بی مزه ترین شوخی ای که می تواند با تو شود. خنده ات می گیرد از این شوخی که بس است دیگر اما چیزی باز نمی گردد. دوم قسمت احساس گناه است. خوره ای می شود بر جانت. آرام آرام می خوردت شبیه جزام. در تو زخمهای آلوده ای بر جا می گذارد که به همه جایت سرایت می کند. از چشم شروع می شود، تصاویر می آیند بعد صدا می شنوی، حرفها چون زنگ های طولانی دیوانه ات می کنند و بعد کارهای نکرده. چرا نکردم. چرا نبودم. چرا نکردم. چرا کم بودم. چرا به حال خودم بودم؟ چرا در خودم غرق بودم؟ چرا اسیر مشکلات خودم بودم و او را ندیدم.
از من چیزی به بیرون نمی رسد. همه چیز در گلو می ماند. همه چیز خلاصه شده به قورت دادن های متوالی. و این تفکر، این تفکر سرشار که از حمله های مداوم آزرده است، کنار نمی کشد. می اندیشم اینهمه آگاهی باز کم می آورد در مقابل آنچه رخ داد. اما اگر روشنم نمی شد چرا، نمی دانم چه بر من می گذشت! کسی که حالا در من آرام می گرید و بغض های بزرگش را قورت می دهد و حباب ترسهایش را می ترکاند، روح کهنسالی ست که از اینهمه بازی خسته است. از آمدن ها و رفتن هایی که از یادش می رود چرا آمد، خسته است. از درسهایی که نمی آموزد و گنگ باز می گردد، خسته است. در من روح کهنسالی قدم بر می دارد اما این بدن با این ذهن جوان، اندازه ی اینهمه نیست که پشت به پشت پیش آمد. تنها اعتماد می کنم به خداوند شبیه کودکی که پدرش او را بالا می اندازد اما کودک خندان پائین می آید از آنجائیکه می داند پدرش او را دوباره می گیرد.
نمی شناسی مرا
که حالا یک سیاره ی دور است . . . یخ زده
و خورشید بر او مدام
غروب می کند.
کسی که دیگر از خواب عصرگاهی خورشید می ترسد
وقتی رفتن تو هر روز تکرار می شود.
و از شب هراس می کند
هنگامی که سر به بستر می رسد
و تصویر خفته ات آغاز می شود.
دیگر دلم گرفته از این حرفهای پوچ
حالا دستت روی شانه ام نیست :" نترس! "
و هیچ چیز درست نمی شود.
← صفحه بعد